تبليغاتX
هري پاتر و جدال دو وارث
كتاب هفتم هري پاتر

به زودی بر می گردم و مثل قبل کارم رو ادامه می دم

 

می شه گفت قبل از اسفند ماه بر می گردم....

پی اس1: قالب قبلی وبلاگ هم توی آرشیوم توی یکی از دی وی دی هام دارم. حسش نبود برگردونمش:دی از قالب  پیش فرض چهار سال پیش تورج و فرهاد عزیز استفاده کردم.

پی اس2: نمی فهمم چرا آرشیو اولین هفته بازگشایی وبلاگم رو ثبت موقت کردم, به هر حال برش گردوندم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:4  توسط مرلين | 
چه حالی وده هیچ کسی توی وبلاگ آدم نیاد ... اینجوری خیلی سریع داستان رو می گذارم و خیلی سریع نوشتن داستان تموم می شه (البته اگه این کوری بگذاره)

فصل ۳۰ و نیمه فصل ۳۱ رو می تونید از لینک زیر دریافت کنید ...

فصل سی ام و نیمه فصل سی و یکم داستان جدال دو وارث

(فصل ۳۰ توی تابستون نوشته شد و توی یک سایت دیگه (که اسمش یادم نمی یاد) مسعود گذاشتش ... برای همین از نو این فصل رو گذاشتم تا اونهایی که تا حالا این فصل رو نخوندن بخونندش ... صد البته به دلیل وقفه چند ماهه که تو نوشتن افتاده بید ... ممکنه توی این چند فصلی که می گذارم یکم با متن داستان فرق داشته باشه ... (با اینکه هیچ فرقی نمی کنه . داستان در همون حد در پیتش باقی مونده ...)

موفق باشید

مرلین جادوگر

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 23:27  توسط مرلين | 
سال پيش در چنين روزي ، اين وبلاگ توسط من و دوتا از دوستام (تام مارولو ريدل و البوس دامبلدور)شروع به فعاليت كرد و در اولين پستي كه من زدم ، سه فصل از داستان را گذاشتيم(اون روز تا فصل 9 داستان رو از قبل (حدود دو ماه سعي و تلاش براي نوشتن 9 فصل داستان)نوشته بوديم). يادش بخير ، اولين كسي هم توي وبلاگ نظر داد آقاي معين (نويسنده داستان هري پاتر و وارث ولدمورت) بود . به هر حال به دليل اينكه بازديد كننده هاي وبلاگ خيلي كم توي وبلاگ نظر مي دادن ، من و دوتا نويسنده ديگه داستان قرار گذاشتيم داستان رو توي وبلاگ هرميون(هري پاتر 2000) ادامه بديم. يادش بخير زماني كه به اون وبلاگ هم رفتيم باز داستانهاي جالبي پيش اومد ... هر چند بعد از فصل 18 به خاطر اتفاق هايي كه پيش اومد براي يك هفته ديگه داستان ننوشتم و بعد قرار شد ادامه داستان رو توي همين وبلاگ بنويسيم ... نوشتن تا فصل 29 كتاب توي همين وبلاگ بود ، كه بعد قرار شد با هرمي يك سايت (دنياي جادوگري) بزنيم و بعد از زدن سايت ، من به دليل اينكه اونجا خيلي وسيع بود و همين طور داشتم به زمان كنكور نزديك مي شديم ، من ديگه داستان رو ننوشتم و چون دوتا ديگه از نويسندگانه داستان جدال دو وارث بعد از فصل 9 (يعني 20 تا فصبل قبل از فصل 29) كامپيوترشون رو جمع كرده بودند ، من هم گفتم داستان رو براي يك مدت نمي نويسم (تا 10 تير) ... كه تا اين زمان به واقع هيچي هم ننوشتم و بعد از 10 تير هم كه سرم خيلي خلوت شده بود ، توي دو ماه فقط يك فصل(فصل 30) ، اونهم به صورت خيلي خلاصه نوشتم ... به اين دليل كه قرار بود اين چند فصل آخري (فصل 30 تا 35 رو) اون دو تا نويسنده داستان تموم كنند نه من ، كه اونها هم مشكلات خودشون رو داشتند و داستان رو ول كردند به امان خدا ... به هر حال ، اينها رو گفتم كه بگم ، از امروز كه يك سال مي شه من داستان رو توي اين وبلاگ مي گذارم ( و همين طور روز بازگشايي وبلاگ) من دوباره مي خوام توي همين وبلاگ فعاليت كنم و شروع به نوشتن داستاني كه اگر بخوايم حساب كنيم حدود 8 ماه از اينكه به صورت روند داستان رو مي نوشتم مي گذره كنم ... توي همين چند روزه (امروز و شايد فردا) فصل 31 رو توي همين وبلاگ مي گذارم . به اميد ديدار مرلين جادوگر
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 9:5  توسط مرلين | 

دوستان این وبلاگ به سایت دنیای جادوگری منتقل یافت :

آدرس سايت :

www.wizardingworld.ir

www.wizarding-world.net

ادامه ي داستان جدال دو وارث و همين طور داستان پسر جادوگر را در آنجا مي توانيد دنبال كنيد

قربان شما مرلين

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 14:34  توسط مرلين | 
سلام بر تمام کسانی که به این وبلاگ سر میزنند.

متاسفانه یک خبر بد برای کسانی که منتظر فصل بعدی من هستند دارم.امروز ظهر بعد از آمدن به خانه اومدم به اینترنت وصل بشم ویندوزم بالا نیومد. بعد از یک ساعت دست کاری کابل و قطعات فهمیدم که هارد بدسکتور گرفته.و تمام اطلاعات پاک شده(از جمله کتاب من).الان هم از توی کافی نت دارم کار میکنم.

اگر تونستم امشب با تمام سعی و تلاش شروع میکنم به کتاب نوشتن.اگر تونستم ساعت دوازده شب براتون میذارم.اما اگر داستان کم کسری،غلط املایی داشت باید ببخشید.در ضمن چون نمیتونم روی قسمت آخر فصل فکر کنم ممکنه فصلهایی بعدب به تفاوتی با این فصل داشته باشه.

ولی خلاصه شرمنده.در ضمن یه اتفاقی افتاده که من نمیدونم بهتون بگم یا نه؟چون از مرلین اجازه ندارم که این خبر خوشحال کننده رو بهتون بگم ، من هم نمیگم.(شرمنده)مرلین خودش میگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 19:26  توسط انیماگوس نظام دو برره(فضانورد) | 

با سلام

من می خواستم در مورد مرلین باهاتون صحبت کنم

مرلین توی این مدت براش کارهای بسیار مهم تری از داستان و داستان نویسی پیش اومد . برای همین نتونست زیاد سر به وبلاگ و .. بزنه . خودتون که دیدید آخرهای فصل قبلی را هم داد به فرهاد(البوس دامبلدور) بنویسه و نتونست خودش براتون کاری بکنه . آخه نمی دونم براتون گفته یا نه امروز سال مادربزرگش هستش و مرلین از دوشنبه ی هفته ی قبل ه با پدر و مادرش رفته بودند شهرستان همون جا مونده تا امروز ... اینم به خاطر اینه که هیچکی تو فامیلشون توی اصفهان و اطراف اصفهان زندگی نمی کنند ... برای همین همه ی بار سال مادربزرگش رو دوش مرلین(این بخاطر اینکه نیم سال دوم را غیر حضوری گرفته) افتاده و اون هم از هفته ی قبل که با پدر و مادرش رفت اند شهرستان همون جا موند که امروز که سال مادر بزرگش هست بتونه کار مسجد و ... هماهنگ کنه . البته تو این مدت دسترسی به اینترنت و کامپیوتر داشت ولی این طور که من فهمیدم داره کارهای مهم تری به غیر از داستان نویسی و ... انجام می ده که شما تا آخر هفته مطلع خواهید شد .

همین امشب مرلین بر می گرده و دوباره شروع به داستان نویسی می کنه .

در مورد داستان انیماگوس نظام دو برره (فظانورد) ایشون دیگه یکی از نویسندگان وبلاگ هستند و همین طور دسترسی به آی دی مرلین در پرشین گیگ هم دارن ... خودشون هر موقع فرصت کردن داستان را براتون می گذارن و ما در این کار بسیار عظیمی که شروع کردن هیچ کاره ایم و همه ی داستان بسیار جذابشون را خودشون دارن می نویسن . البته ایشون به ما رخصت دادن و اجازه دادن داستانشون را در وبلاگ نچندان ناچیزمون بگذاریم .

جواب همه ی شما رو هم زمانی که مرلین اومد می ده .

اگه کاری ندارید

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 7:37  توسط تام مارولو ريدل | 
با سلام

مرلین که دوشنبه براتون نوشت ... گفت"شاید" سه شنبه فصل جدید را براتون بگذارم نگفت حتماْ ... فصل جدید رو می تونید از لینک زیر دریافت کنید

فصل بیست و نهم

خیلی ببخشد اگه یکم بد شد ... برا اینکه برا مرلین مشکلی پیش اومد نتونست آخر فصل رو بنویسه ... برا همین داد من بنویسم ....اگه بد شد ببخشید آخه من یکم نگارشم ضعیفه .

به امید دیدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 18:40  توسط البوس-دامیلدور | 
با سلام خدمت دوستان گرامی

امروز براتون یک چیز خیلی توپ دارم ... یک داستان دیگه از یکی از بهترین دوستان خودم ... به نظر من که داستانشون خیلی عالیه ... حتماً داونلودش کنید و لذت ببرید ... این داستان بسیار زیبا را نظام دو برره ی عزیز نوشتن ... شما می تونید با کلیک کردن بر روی لینک زیر فصل اول این کتاب را داونلود کنید :

فصل اول

در مورد داستان نظام جان نظر یادتون نره ... راستی ایشون خودشون یک وبلاگ دارن با نام " انجمن نویسندگان گمنام" که می تونید با کلیک کردن بر روی اینجا یک سری بهش بزنید ...

در مورد داستان خودم ( با اینکه در برابر داستان نظام عزیز هیچه ) تا به حال ۵ صفحه اش را نوشتم و ممکنه تا فردا فصل ۲۹ را براتون بگذارم ...

جواب دوستان

جواب دوستان

یک پسر شیطان عزیز آره این "ارباب یخ ها" همون " خل ترین دانش آموز دنیا" و همون دانش آموز دیوونه س سورتمه هستش ...  در مورد قالب وبلاگ باید به البوس بگی ... آخه این بشر رفته یک قالب ساخته که نمی تونم هیچ چیز براش بگم ... برای مثال اومده چهل تا بنر و لاغیر که به حساب زلم زیمبول های وبلاگن را جمع آوری کرده , ولی از کجا از ده بیستا سایت مختلف ... برای همین شما زمانی که می خواد به وبلاگ بیاد باید این بنر ها را از چند سایت مختلف بگیری برای همین سرعتش می یاد پایین ... وقت می خواد ... باید یک بار بشینم همه بنر ها رو در یک وب هاست رایگان مثل پرشین گیگ بریزم تا خیلی سریع بالا بیاد ... حتماً سر فرصت می شینم درستش می کنم ... از شما هم خیلی ممنون که ایرادات وبلاگ را می گی دوست گرامی ... نمی دونم چه طور از شما ممنون باشم

ارباب یخ های عزیز ... من دیگه زیاد وقت ندارم که بتونم به سورتمه سر بزنم ... ولی هر وقت که تونستم می یام ... یک چیز دیگه هم هستش ... اونجا کسی جواب آدم رو نمی ده ... بهتره بیای تو سایت هاگوارتز ... من دیگه اون ورا می پلکم ... بقیه هم همین طور ... اصلا این سورتمه ای ها بیشتترشون(همه شون) مال همون سایت هاگوارتزن ... البته با این تفاوت که سایت هاگوارتز بالغ بر 4000 عضو داره(البته ببخشین ها) ولی سورتمه تعداد کاربراش بع 300 تا هم نمی رسه ... ببخشید ما غلط کردیم که بهتون گفتیم خر خون ببخشید ها ... ولی الحق با همون جک های کمش  وبلاگتون خیلی توپ بود ...  حتی یکش هم تکراری نبود ... دستون درد نکنه ...

مسعود پاتر ونوس جان ... در مورد سایت هاگوارتز درسته زیاد کسی سر نمی زنه ... اینم به خاطر اینکه خیلی ها هنوز نمی دونن که سایت دوباره باز شده ...کم کم درست می شه ... فقط باید صبر کنیم ... یک چیر دیگه هم هستش ... فکر کنم شما من را با اون یکی Merlin  که تو بوشهر زندگی می کنه اشتباه گرفتید ... در هاگوارتز  آی دی من "مرلین" فارسی هستش و اون یکی مرلین در اونجا با نام Merlin انگلیسی هستش و در سایت Hpwizards  با نام Voldemrt البته من دارم به همراه هرمیون جان یک وبسایت راه می اندازیم که خیلی توپ می شه ... آدرسش هم هست WizardingWorld.ir می خوایم تا قبل از عید راش باندازیم ... همیشه موفق باشی دوست گرامی ...

بهنام جان خیلی ممنون که نظر می دی ... امیدوارم که فرم درخواست دانشگاه آزاد را پر کرده  و فرستاده باشی ... من که تا دیروز اصلاً یادم نبود ... دیشب نشستم دفترچش رو بخونم دیدم تا 1 بهمن  وقت داره ... ما هم عصبانی شدیم زدیم دفترچه و مایحتوی رو پاره کردیم ... حالا که رفتم تو سایت آزمون دات نت دیدم تا آخر هفته تمدیدش کردن ... حالا باید برم یکی دیگه بخرم ... اه اه اه اه ... چقدر من بدشانسم ... LLL

پرنس ایرانی جان ... امیدوارم  همه ی امتحاناتون را به خوبی پشت سر بگذاری و همیشه در کارات موفق باشی ... اینترنت های اینجا هم مشکل پیدا کرده و سرعتش خیلی خیلی پایین اومده ... دیگه کاریش نمی شه کرد... ایرانه دیگه

لرد گوستفسون جان از میلت بسیار ممنون ... رفتم اونجا هم عضو شدم ...بسیار بسیار ممنون ... در مورد موسسات تضمینی که رفته اونجا عضو شده ... اینا خیلی درپیت تر از موسسه ی خودمون هستن ...نمایندگی قلم چی که در اصفهان هست تنها عیبی که داره اینه که خیلی به خودش می باله و ... و پشتیباناش در پیتن و مفت نمی ارزن همین ... بقیه چیزهاش(مثل منشی های خانم و کادر فنی مونثش و .... ) عالین J JJ

هانی (دختر خورشیدی) جان خیلی ممنون ... صلوات بفرست ... ولی چون موضوع لب و اینا پیش اومد باشه ما هم **J** هستیم ....  بهتره در مورد داستان ارباب تاریکی صحبت کنیم .... نه من اون کسی که داستان ارباب تاریکی رو نوشته نیستم ... اگه خواستی با ایشون در ارتباط باشی می تونی به سایت هاگوارتز(دوباره باز شده) بری اونجا آی دیش djharry هستش ... در سایت سورتمه هم یکی از مدیران وبسایت هستش با آی دی Wizard  هستش... می تونی از خودش بپرسی و بهتره من حرفی در مورد داستان ایشان نزنم ... ولی در مورد داستان خودم برای پایانش سه تا فصل در نظر گرفتم که ممکنه چهارتا فصلش هم کنم ... می خوام اول هری رو بکشم ... بعد جینی رو ... بعد رون , هرمیون , لوپین , تانکس و در آخر سوروس رو ... ولدمورت همیشه پیروز است این رو یادت باشه .... به نظر خودم که خوب می شه ... باید نظر شما رو ببینم ... حتماً زمانی که داستان تموم شد نظرتون رو بگید ... ولی در مورد اینکه سیریوس زنده است یا نه ... اگه در کتاب پنج یادتون بیاد قبل از اینکه سیریوس به پشت پرده پرت بشه یک طلسم مرگ بهش برخورد کرد و قبل از افتادن به آنجا مرحوم شدند ... در مورد جینی , رون و هرمیون ... هری نمی خواد دوستاش به خاطر اون جونشون را از دست بدهند برای همین تمام سعی و تلاشش را برای دوری از آنها انجام می ده ... اینها در کتاب 6 به وضوح به چشم می خوره ...

لارتن کریسلی جان خیلی ممنون که داری داستان سرزمین اشباح را برامون می گذاری... نمی دونم چه جوری از شما دوست عزیز متشکر باشم ... لازم دونستم که آدرس وبلاگتون را در جعبه ی لینکم قرار بدم ...  راستی این طور که من تو بقیه سایتهای اینترنتی دیدم لارتن کریسلی در داستان های دارن باید شخصی مثل دامبلدور باشه , درسته؟ راستی می تونی بهم بگی که کتابهای دارن چند تا جلده ... اصلاً ولش کن  می یام در وبلاگت بهتره ... هنوز وقت نکردم فصل اولش را بخونم ولی  طبق تعریفاتی که از بقیه در مورد داستان دارن شنیدم باید کتاب عالیی باشه  ... به هرحا موفق باشی و از همین جا بهت تبریک می گم که می خوای چنین کار بزرگی انجام بدی ... خداحافظ تا بعد ...

ناجینی جان خوب شما از بین بقیه که با من در وبلاگ هرمیون یا بعد از اون آشنا شدن که قدیمی ترین ... برای همین شما دوست قدیمی من بیدید دیگه ها ...در مورد این حرفی که گفته بودم " آخه اینجا یه اتفاقایی داره می افته که نمی تونم براتون شرح بدم" منظورم از اینجا خونم بود دیگه جیگر که هیچ چیز نمی تونم بگم ... در مورد نوشتن داستان شما بیاید بنویسید مگه طوری می شه ... نگارش چیز زیاد مهمی در نوشتن داستان های هری پاتر نیست چون هیچکی (مثل خودم) نگارشش خوب نیست ... بهتره شروع کنید تا وبلاگتون دیگه سه تا داستان توپ داشته باشه ... تازه شما هر چی باشه برا چند سال مال ولدمورت بودید و از همه ماجرا ها باخبرید و بهتر می تونید داستان را شرح بدید ... حالا من رو می بینید من 14 قرن پیش فوت کردم و این نوشته ها را هم این نوه ی ندیده ی ندیده ی ندیده ی ندیده ی ندیدیه ی ندیده ی ندیدیه ی ندیدیه ی ندیده ی ندیدیه ی ندیده ی ندیدیه ی ندیدیه ی پسر من برام میل می زنه و من در وبلاگ می گذارم وگرنه من اینجا هیچ کارم ...خوش باشی دوست عزیز

یکی عزیز من بیدم کاری داشته بیدی ؟

Harry.sag عزیز منظورتون را نفهمیده بیدم ... ولی در مورد رنگ پشت زمینه که قشنگه  و به نظر من به متن می یاد ... همیشه موفق باشی دوست عزیز. ..

تام ریدل عزیز ... چشم با فصل بعدی براتون کل فصل ها را می گذارم ... همیشه موفق باشید ...

میگ میگ جان چشم دوست گرامی دیگه زود زود آپ می کنم ...آره... منم بچه ناف سبزه میدونم !!! (تریپ لوتی اصفهونی ) ... من توی مدرسه ی امام محمد باقر(ع) تا همین دو هفته پیش بودم و حالا دیگه مدرسه نمی رم (چون نیم سال دوم را غیر حضوری گرفتم و می خوام بشینم دیگه برا کنکورسفت و سخت بخونم) ... راستی دبیر معارفتون اگه آقای رئیسی هستش(آخه ایشون تو جعفر صادق درس می دن) بهش بگید ساعی  و یوسف سعیدی سلام رسوندند ... خوش باشی دوست عزیز ... خداحافظ تا بعد.

انیماگوس نظام دوبرره (فضانورد) جان /// ها داستانت را وگذاشتم ... ها تازه فردا یه سر به میل باکست بزن برو حال وکن ... ها در این مدت که نبیدی دلمان برات هیچی تنگ نشد ( چون خودم هم نبیدم هاهاهاهاهاهاهاها) گرد نخودهات هم هنوز نیومده بید ... سریعتر وفرست دیگه مردیم بابا...

شاهزاده نیمه اصیل جان من کشتمش ... لامذهب خیلی جون سخته نمی شه به این راحتی ها کشتش ... اصلا حالا که این طور شد تو همین فصل می کشمش ... خوب شد ...همیشه خوش باشی .. خداحافظ تا بعد ...

پوریا جان تمام کتاب را برای معین جان درست کردم و براشون فرستادم...  موفق باشی دوست عزیز

خط فاصله جان نمی دونم چه اتفاقی برای فرهاد جان افتاده ... آخه من تو این مدت نبودم ... ولی این طور که شما می گید حتماً بلایی سرش اومده ... آخه اون روز هم نیومد

هری عزیز به روی چشم چون باید برای لینک داستان ها در قالب تغییراتی بدم ... فردا که فصل جدید را گذاشتم حتماً آدرس وبلاگ شما را هم می گذارم ...

پیروز و سر بلند باشید

مرلین حسود "شمفت کته کله" که نمی گذاره هری در داستانش با کسی راز و نیاز کنه ....

خدا نگه دار

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 13:40  توسط مرلين | 

با سلام

از وقفه ای که پیش اومد نمی دونم از شما چه جوری معذرت خواهی کنم ... آخه اینجا یه اتفاقایی داره می افته که نمی تونم براتون شرح بدم ... شما می تونید فصل بیست و هشت را از لینک زیر دریافت کنید:

فصل بیست و هشتم

ویرایش: آدرس لینک در پرشین گیگ درست شد و شما می توانید با کللک کردن بر روی لینک بالا فصل ۲۸ را داونلود کنید.

 اگه فصل به صورت زنده را هم  می خواهید می تونید در سایت هاگوارتز پیدا کنید... آدرس اونجایی که من فصل را می گذارم هست :

داستان به صورت زنده در سایت هاگوارتز

جواب جفدها

مسعود پاتر ونوس جان واقعاْ درسها زیاده... ولی من برای یه موضوع دیگه اینقدر دیر به دیر فصل ها را می گذارم... امتحان چهار هفته پیش یادت می یاد ... من گفتم ترازم ۱۰۰ تا افت داشته ... البوس و تام هم همین وضع رو داشتند و ترازشون کم و بیش نسبت به قبل کمی افت داشت . برای همین این پشتیبان مزخرف ما که می دونست ما با سه نفر با هم دوست و رفیق هستیم اومد یک جلسه برای ما سه نفر گذاشت... با این کارش می خواست به حسابی ریشه یابی کنه ... ما هم که گفتیم داش ایشون پشتیبانن و باید بهشون از فعالیت اینترنتیمون یه چیزهایی بگیم و گفتیم که ما داریم تو اینترنت چه غلطی می کنیم ... ایشون هم زمانی که ما در راه منزل بودیم زنگ می زنه خونه هر سه تامون و یکم زیادی آسمون ریسمون می بافه و می گه که این سه تا به اینترنت و کامپتوتر معتاد!!! شدند و باید کامپیوترشون را تا بعد از کنکور جمع کنید تا بتونن با خیال راحت درسشون را بخونن و دیگه افتی نداشته باشن ... مامان و بابای البوس و تام که به حرفهای این آدم عوضی گوش دادند و کامپیوترشون را با زور و ... جمع کردند ... ولی مامان بابای من که همش مراعات من را می کنن اومدند مودم را جمع کردند و فقط این مودم را روزهای جمعه اونم سه ساعت بهم می دن و وسلام نامه تمام ... حالا نمی دونم چه کار کنم ... البته تا حالا حسابی رو مخشون کار کردم که حداقل این سه ساعت در هفته را تقصیم کنند و من بتونم یک روز در میون اونم فقط یک ساعت بیام تو نت  ... به هر حال بهتره ولش کنیم ... خیلی ببخشید که نتونستم جوابتون را هفته قبل بدم ... آخه من جواب بچه ها را از جدید به قدیم می دم و چون نامه ی شما آخری بود یک هو وسط کار یک مشکل برام پیش اومد و باید می رفتم بیرون برای همین به کل فراموش کردم ... ها ولی خوب مطلب طنز می نویسی ... ولی از زمانی که تیغ ژیلت ۳ اومده به بازار دیگه ریش و سیبیل را می زنم تا دیگه همه نتونن به این ریش ما قسم بخورند ... در مورد فیلمی که می خواید ببینید خیلی مزخرفه ... هیچ چیز توش براتون توضیح نمی دن ... دقیق اومدن هر چی تو اون دفترچه بازه ی تراز دانشگاه آزاد بودها کپی کردن و دادن به این قلم چی تا براتون زرت بزنه ... ولی خوش به حالتون که امتحانتون تو مدرستون برگذاز می شه و دیگه نباید صبح جمعه زود از خواب بلند شید و از این ور شهر برید اون ور شهر برای یه امتحات زپرتی ... خوش باشی دوست عزیز ... خدا خافظ

viper جان پرشین گیگ خراب شده ... شما با مراجعه به همون لینکی که در بالا  برای سایت هاگوارتز دادم می تونید به همه ی داستان من دسترسی داشته باشید دوست عزیز.

میگ میگ جان خوبی؟ ... من که به وبلاگت سر زدم توپ بود ... راستی این طور که من از اسم مدرست فهمیدم شما هم باید مال اصفهان باشید هان درست بید جیگر ... در مورد کشته شدن هری یا نه ... با خوندن این فصل حتما متوجه می شی دوست عزیز ... در مورد زمانی که این داستان  تمام شد  چون امسال کنکور دارم دیگه تا تیر داستان نمی نویسم ... در اون زمانه که می خوام کولاک کنم و برای داستان بعدی شش ماه زمان می گذارم تا توپ بشه . ولی یکی از دوستان بسیار گرامی من می خوان یه داستان توووووپپپپپپ شروع کنن که حتماْ خوشتون می یاد ... اصلاٌ حال و هوای داستان ایشون با بقیه داستان ها خیلی فرق می کنه و مطمئنم که عالی پیش می ره .

اتیبا جان اینم جواب نظرتون

باغثغثلز غف العغ غثثخهتطزذدطرذدببف قفلا غففغ تاا لافغ فغلا لالاغ قفغغ راال فغ فغ لارذ لافغفغ لغغل غففغ فغفغ غلا ثهعثع اتیم در یباز کا لوس درخثسرزر 

(توضیح : به همون زبونی بید که خودتون برام نوشته بیدید ... امیدوارم در خودندنش دچار مشکل نشی جییییگگگر)

دلارام جان خوش آمدی ... تا حالا کجا بودی ... امید وارم که داستان من مصل قبل مورد پسند شما دوست عزیز قرار گرفته باشه ... همیشه موفق باشی

لرد گوستفسون جان شانس را حال می کنی ... تا من برات یوسر را فرستادم پرشین گیگ خراب شد ... حیف که نشد لینک داستان سیاوش را بگذارم چون(به خاطر خرابی پرشین گیگ) به آدرس لینکش دسترسی نداشتم ... در مورد پیشنهاد هایی هم که در مکالمه تلفنی خدمتم عرض کردید خیلی ممنون ... نمی دونی این موسسه ای که ما داریم می ریم تا حالا چقدر خودش را به آب و آتیش زده که با اطمینان به ما می توانید موفق شوید ... فردا می خوام برم یه نشریه پیک سنجش بگیریم و تو آزمون های اون هم ثبت نام کنم ببینم چی می شه ... شاید این جوری بهتر باشه و مقایسه ی این دو بهتر پیش بره و بتونم تا کمی بهشون اعتماد کنم ... از همراهیت هم خیلی ممنون .

ارباب یخ های عزیز ... باور کن سرم خیلی شلوغه و نمی تونم زیاد به داستان برسم و زود زود بگذارم و معلوم نیست فصل بعدی را کی براتون بگذارم ... حیفه که از پیش ما بری ... در مورد جک های وبلاگت هم توپه فقط یکم (خیلی یکم) کمه و باید بیشترش کنی ... نکنه تو هم داری خر خونی می کنی هان ؟ درمورد اینکه من آبروی هر چی اصفهانیه بردم ... شما خودت قضاوت کن قریب به نود درصد بچه ها هفته ای یک فصل می دن .... تازه اونها همشون از من کوچیکترن و مثل من اینقدر بار درسی رو دوششون نریخته ... تازه من از قبل گفته بیدم که سرم شلوغه و برای این چندتا فصل معلوم نیست من کی می دم ... ولی اگه ما تقصیری داشتیم به بزرگی خودتون ببخشید .

اکبر جان من (تا اونجایی که یادم می یاد)فصل ۱۹ تا ۲۴ را منظم سر وقت می دادم .... ولی مشکلات زیاده ... خودت که دیدی قریب به اتفاق بچه ها در زمان امتحانها دیگه داستانشون را ننوشتن ولی من هر طوری بود تونستم براتون حداقل هفته ای یک فصل را که بگذارم ... به هر حال موفق باشی دوست عزیز .

هری(لرد تاریکی) جان ... من اگه می دونستم چه جوری برای بقیه دعوت نامه بفرستم که برای شما یکی می فرستادم و ناچار نبودم که بهتون اون ترفند عضو شدن را یاد بدم دوست گرامی ... برا پرشین گیگ هم تا حالا ده بیستا میل فرستادم بابت این موضوع ولی هر دفعه یه جوری ما رو می پیچونن و می گن که به خاطر اینکه خیلی ها در پرشین گیگ عضو هستند ما تا مدتی نمی توانیم به شما دعوت نامه بدهیم و تنها به افرا معدودی می دهیم که آنها هم شرایطی دارد و ....

نگار جان شما هم خوش آمدی ... در مورد اینکه من هر دو روز یک فصل بگذارم باید نظر بدید ... اگه همه ی نظر ها یکی بود ... من این کار را انجام می دم ... ولی حیفه .... اگه من بخوام یک روز در میون براتون فصل بگذارم که داستان دو هفته ی  دیگه تموم می شه و می ره پی کارش ... ولی باید دوستان نظر بدن ... حق با اکثریته . موفق باشی.

پرنس ایرانی جان امیدوارم یه مودم خوب بخری که دیگه نسوزه و ما را برای یه مدت تنها نگذاری ... از تعاریفت هم بسیار ممنون ... همیشه موفق باشی.

بهنام جان خیلی وبخشی که یکم دیر وشد ... آخه درسها زیاد بید جیگر ... حالا هم چشم مامان و بابا را دور دیدم اومدم تو اینترنت ....  درمورد دانشگاه هم من هم مثل تو امیدوارم که همون شریف قبول شیم و بریم پی کارمون عشق و حال! .به هر حال مطمئنم که شما یه جای توپ قبول می شی .خوش باشی و سرحال ...  خدانگه دار

شاهین .س عزیز این نظر لطفتونه ... موفق باشی دوست گرامی .

فرهاد جان من که گفتم عصر جمعه هستم چرا نیومدی ... تازه نگفتی از چه طریقی با هم صحبت کنیم. به هر حال من منتظرتون هستم .

لرد سفید جان نمی دونم کجای داستانم عیب داره که شما و یک پسر شیطانی عزیز می گید نسبت به قبل کمی بد  شده ... به هر حال من دارم تمام سعی و تلاشم را می کنم که داستان بهتر بشه . موفق باشی.

انیماگوس نظام دو برره... ها خوب بیدی جیگر ... میلت هنوز به دستم نورسیده ... منتظر بیدیم ... در مورد معارفه که در میلت گفته بیدم ... صبر وکردم تا میلت ورسه بعد درستش وکونم ... ولی ودان ما منتظربیدیم ... هر وقت هم که دلت وخواست وبلاگ را آپ وکن شما سرور ما بیدی جیگر ... خوش بیده باشی .

شروین جان همیشه خوش باشی ... چرا کم کم خوش باشی (دارم زیادی از خودم چرت و پرت می گن ها شما به بزرگی خودتون ببخشید )هانی عزیز چشم ... اگه بشه من یک روز در میون فصل ها را بگذارم باشه روزهای فرد می گذارم ... همیشه موفق باشی.

ناجینی جان خوب دیگه ما این بیدیم ... در مورد داستان پروتی هم که مثل داستان پوریا توپه ... راستی چرا خودت داستان نمی نویسی.... این طور که من شما را تو این سه ماه شناختم اطلاعاتت از بعضی از نویسندگان دیگه خیلی بالا تره و اگه داستان بنویسی مثل توپ صدا می کنه . چون خیلی کار داشته بیدم ...تا فصل بعدی خداحافظ دوست قدیمی ... اشالله همیشه خوش بیده باشی .

اسنیپ جان شما نظر لطفتونه ...همیشه پیروز باشی .

یک پسر شیطان عزیز من که مثل هرمیون جان دشمن ندارم  که نتونم در بخش نظرات نظر بدم ... هرمیون هم به خاطر اینکه تو بقیه وبلاگ ها یه چیز دیگه هست برا همین خیلی حسود داره که می خوان نابودش کنن . در مورد اون کد های اچ تی ام ال ... من زیاد تخصصی در این باره ندارم ... البوس دامبلدوره که تو این کار ماهره ... تازه اونم در بلاگفا  در وبلاگش برای خودش صاحب سبکیه ... ازش خواستم که برات بنویسه ولی گفت که باید به یکی که در میهن بلاگ سررشته قالب سازیه مراجعه کنی ... من چندتایی می شناسم که مثل خودمون تو کار هری پاتری هستند و مطمئن باش جوابت را در اسرع وقت می دن ... می تونی با مراجعه به وبلاگ البوس و هری و یا افسونگر ازشون بخوای تا بهت تحویل بدن ... مدیران هر دو وبلاگ(با اینکه هر دوتاشون یکی هستن) آدامهای مشتی هستند و مطمئن باش که جوابت را می دن .

احمد رضا جان شما لطف دارید ... من هم امیدوارم تا آخر خوب بشه و شما لذت ببرید.

جارد جان من هم با نظر شما موافقم ... این طور می تونم بیشتر روی هر فصل مایه بگذارم و بهترش کنم ... ولی باید ببینیم که نظر بقیه دوستان چیه ...موفق باشی.

لیلون جان شما که حالا نظر می دید دیگه چه غمی دارید ... مطمئن باش تا آخر داستان به دست شما خواهد رسید ... البته اگه وسط کار خون دماغ نشی . موفق باشی دوست عزیز  ... بدرود

بهادر جان من که یک بار گفتم ... شما جون بخوا ... چه برسه به پایان داستان ... می خواستم فصل ۲۶ و ۲۷ را برات بفرستم که دیدم تونستی بهش دسترسی داشته باشی برای همین من هم نفرستادم ... امیدوارم خوش باشی ... اونم از تریپ همیشه ...

خدا نگه دار

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 18:31  توسط مرلين | 

با سلام خدمت دوستان گرامی

اول در مورد نظر سنجی خدمتتون بگم که حتماً شرکت کنید ... این بار در مورد موردیه که همه شما ازش گله دارید ... بله ... کوتاهی داستان من ... البته داستان من نسبت به بقیه زیاد هم کم نیست ... ولی به هر حال موضوع نظر سنجی اینه:

من باید هر چند روز یک بار فصل جدید بگذارم تا شما خوشتون بیاد؟

حتماً رای بدید که خیلی خیلی مهمه ...

در خبرنامه ی وبلاگ هم حتماً عضو بشید

طبق قولی که داده بودم امروز جواب جغدها را میدم :

فرهاد جان لینک بلاگ جدید را در وبلاگ گذاشتم ... خیلی ممنون از تعریفات دوست گرامی . در مورد مصاحبه هم که همه چیز را در وبلاگتون عرض کردم ... من با این که با شما دوست عزیز مصاحبه ای داشته باشم , خیلی خوشحال می شم.

ناجینی جان برای گذاشتن یک وب پیچ در پرشین گیگ باید زبان html بلد باشی ... ولی در مورد آمار سایت پرشین گیگ ... شما زمانی که به پوشه اصلی یوسرتون می رید بالای سرش نوشته Data Transfer: Monthly**** Mb    این منظورش اینه که در مدت یک ماه از دامنه شما چند مگابایت دوستان فایل دانولد کردند ... شما زمانی که فصل جدید را گذاشتید باید این عددی که به جای ستاره نوشته را یک جا بنویسی ... تا زمانی که فصل بعدی را می گذاری ... قبل از اینکه فایل جدید را آپ لود کنی عدد جدید را بنویس و از عدد قبلی کم کن ... هر عددی به دست اومد تقسیم بر حجم فایل قبلی که گذاشته بودی بگذار... این عدد بهت می گه که چند نفر این فایل را داونلود کردن ... تنها راه آمار گیری از سایت پرشین گیگ هم همینه و کار دیگه ای نداره ... امیدوارم متوجه شده باشی دوست گرامی . راستی داستان پروتی را هر چند روز یک بار می گذاری ... خیلی قشنگه .

گودریک گریفیندور لینکتون را گذاشتم ... همیشه پیروز و موفق باشید.

بهادر جان در مورد پایان داستان ... ریموس لوپین به همراه جینی و تمام کسانی که در گودریک هال قرار دارند توسط ولدمورت کشته می شن ... هری هم در آخر برای انتقام خون این افراد ولدمورت را دعوت به یک دوئل می کنه که هری به کمک فاکس در این دوئل برنده می شه و ولدمورت برای همیشه می میره ... هری که بابت غم از دست دادن جینی و بقیه بسیار ناراحته تا چند سال ازدواج نمی کنه که یک روز تانکس می یاد به خونش و تانکس از او تقاضای ازدواج می کنه و .... . امیدوارم پایان داستان زیبا شده باشه !!!

لیلون جان ... نه من عقده ی نظر دادن ندارم .... این یکی از کارهای رایج وبلاگ نویسان هستش که از بازدید کنندگان خود درخواست نظر دادن کنند ... آخه آدم باید دلش به یه جایی خوش باشه دیگه ... این در مورد همه ی وبلاگ های ایرانی صدق می کنه ... حتی در مواردی مثل من  بعضی از بازدید کنندگان را تهدید هم کردند که در صورتی که نظر ندند دیگه وبلاگ را آپ نمی کنن . من خیلی ها را سراغ دارم ... خواستی تا برات معرفشون کنم شمفت کتکله !!! من که اون آماررا براتون نوشتم ...البته بر روی تصمیمم مصمم نیستم ولی یک روزی شاید(گفتم شاید) این شرط را بگذارم تا نظرات به n  تا نرسه .... از ادامه ی داستان خبری نیست.

لارتن کریسی جان ... هری کشته شده و هیچ کاری نمی شه براش کرد ... مجلس ختمش هم همین امروز صبح در کلیسای وانک واقع در اصفهان برگذار شد ... خیلی ها حضور داشتند  یا بهتره بگویم همه جادوگرا حضور داشتن ... مراسم عالیی شد ... جای شما خالی ... حتماً برای هفت این بزرگوار شریف بیارید . در مورد محتویات داستان که باید بیشترش کنم تمام  سعی خودم را می کنم ولی نمی شه ... یا بهتره بگم وقت ندارم وگرنه می شد .

Bigsaleh  جان شما لطف دارید دوست عزیز ... همیشه موفق باشی . خیلی ممنون که هر بار که من وبلاگ را آپ می کنم نظر می دید ... نمی دون چه طوری از شما تشکر کنم .

بهنام جان ... آره کاریش نمیشه کرد دیگه ... راستی دفترچه دانشگاه آزاد را گرفتی ... من که مسافت تا پست زیاده و حال رفتن ندارم ...

احسان(هری عاشق) عزیز شما لطف دارید ... در مورد نقدتون ... اسنیپ درسته که در مورد جادوی بی کلام تبهر لازم را داره ... ولی اون داشت با هری (یا بهتره بگم ولدمورت) تمرین می کرد ... اگه هر کس و ناکسی زور ولدمورت را داشت که به اون اسمشو نبر نمی گفتن( تا به حال هیچ کس به غیر از دامبلدور(در کتاب5) و هری نتوانستن در برابر طلسم های ولدمورت جان سالم به در ببرنذ ... حال چه برسد به اسنیپ ... درسته که اسنیپ بر روی حادوی سیاه تسلط کامل را داره ولی هیچ وقت به پای ولدمورت نمی رسه .(تا حالا اسنیپ هیچ کسی را نکشته ولی ولدمورت تا دلت بخواد با کشتن بقیه عشق کرده ) .... هری تمام قدرت ولدمورت را در اختیارش داره و به غیر از ولدمورت هیچ کسی نمی تونه با اون در یک مبارزه تن به تن پیروز بشه ... نمی دونم تونستم جوایتون را بدم یا خیر ... اگه سوال دیگه ای داشتید بپرسید من با کمال میل پاسخ می دم.

یک پسر شیطان عزیز ... هری غش نکرد ... مرد ... اون هم به خاطر اینکه درونش از عشق به پدر و مادرش , سیریوس و بقیه سرشار شد ... عشق برای ولدمورت عذابی مرگ آور داره ... همین طور برای جاودانه سازهاش ... این را به وشوح شما درکتاب هری پاتر و محفل ققنوس فصل 36 می بیند ... در مورد افت داستانم ... باور کن من خودم نمی دونم کجای داستانم افت داره ... چون من خودم یک نویسنده هستم و قضاوت بر روی داستانم مشکله ... من که تا حالا چند بار به شما عرض کردم دوست عزیز ... شما باید قسمتی که داستان من افت داره بیان نموده تا من خودم ببینم قضیه چیه ( که حتمآً یک چیزی هست که شما می گید) آن زمان بتونم درستش کنم ... ولی به نظرخودم داستان از قبل داره بهتر می شه ... درمورد اینکه چه طوری  فقط کسانی که نظر می دن بتونن به اون فایل دسترسی پیدا کنن ... اولین کاری که می کنید به وسیله ی برنامه ی اوب آروبات یک پسورد برای فایل پی دی افتون می گذارید ... حال برای ادامه ی راه سه روش وجود داره که خدمتت عرض می کنم: اولین روش اینه که اون پسورد را در بخش نظرات وبلاگت بگذاری تا هر که فقط روی بخش نظرات کلیک کرد بتونه پس ورد را داشته باشه (ممکنه بیشترشون این زمان نظرهم بدن) یک روش دیگه که فقط تو میهن بلاگ می شه کرد ... شما باید بخش نظرات وبلاگت را طوری با برنامه های html   بسازی که فقط زمانی که یک نفر یک نظر داد  بر روی کلمه ی تایید کلیک کرد ... یک صفحه ی کوچولو باز می شه که پس ورد را در اون نوشته ... یک روش دیگه هستش که یک خبرنامه در وبلاگت می گذاری و به بچه ها می گی فقط کسانی می تونن توی این خبرنامه عضو بشن که نظر بدن وگرنه آی دیشون در خبرنامه را پاک  می کنم ... شما هم زمانی که فصل جدید را نوشتید و پس ورد را روش گذاشتید ... پس ورد را از طریق خبرنامه برای بقیه کسانی که عضو خبرنامه هستن میل می زنید .... البته خودم یک روش دیگه دارم که نمی تونم بگم . در مورد اینکه با این سرعت فصل میدم ... این مال این دو هفته ی قبل بود که سرم خیلی شلوغ بود ... ولی حالا سرم خلوت شده و مثل قبل براتون داستان می نویسم .

شاهزاده نیمه اصیل جان چشم ... حالا ببینم می تون کاری کنم یا نه ... اگه شد هر چهار روز یک فصل می گذارم و محتوای داستان را مقداری بیشتر می کنم ...ممنون از راهنماییتون دوست عزیز .

هری جان زیاد هم با فرصت من فصل نمی دم ... قبلاً ها هفته ای سه تا می دادم ولی حالا هفته ای دوتا ...

لرد هری پاتر جان  خیلی ممنون شما لطف دارید ...

شروین جان اینها چه حرفیه دوست عزیز  داستان ما که چیزی نیست ... در برابربقیه مثل هیچه ...

Voldemort  ایشالله دفعه ی بعد زنگت می زنم... حیف که کارتم وسط چت تموم شد ولی اگه وقت کردی یک سر به مسنجرت بزن چند تا آف با حال برات فرستادم . در مورد اون فایل هم خیلی ممنون  ... نمی دون چه طوری ازتون تشکر کنم .

لرد گستفسون جان من جواب میل شما را همان چهار روز پیش دادم ... ولی حیف که نمی تونم اون فایل را در وبلاگ بگذارم چون نام وبلاگ من هری پاتر و جدال دو وارثه و فقط به نوشتن این داستان (و البته یک داستان دیگه که یک دوست بسیار عزیز دارن برای این وبلاگ می نویسن) اختصاص داره و در مورد داستان سیاوش درخشان ... فکر نکنم ایشون چنین اجازه ای بدهن ... چون هر چه باشد ایشون دارن داستان را فقط در وبلاگ خودشون و سایت جادوگران می گذارن و کس دیگری حق گذاشتن داستان بسیار زیبای آن را ندارد چون ممکنه که بعضی از بازدید کنندگانش دیگه به وبش سر نزن و از جاهای دیگه به اون فایل دسترسی داتشته باشن ... در مورد دعوت نامه ی پرشین گیگ ... من تا حالا چند بار توضیح دادم ... پرشین گیگ دیگه دعوت نامه به کاربراش نمی ده ... اگه شما می خواید در سایت پرشین گیگ عضو باشید باید یک میل برای support@persiangig.com  و از اونها بخوای(البته خیلی خیلی مودبانه) که شما را عضو سایت کنن ... و آنها برات یک دعوت نامه می فرستن ... البته یک ترفند دیگه هستش که فکر نکنم دیگه جواب بده چون از اتفاقی که برای سایتشون افتاده دو ماهی می گذره  و دیگه به اون موضوع توجهی نمی کنن. ولی بهتره بری در سایت golha.net عضو بشی که مثل پرشین گیگ(حتی دامنه اش 10 برابر سایت پرشین گیگه و دیگه محدودیت ماهانه نداره )

هری جیمز پاتر عزیز چشم حتماً سر فرصت زمانی که وقت کردم بیشتر به قالبش می رسم تا بهتر بشه ... خیلی ممنون که نظرت را گفتی ... حتماً بهش عمل می کنم. در مورد داستانتون که من همه چیز را در وبلاگتون نوشتم ... داستان شما بی نظیره و این هم به خاطر نویسنده اش هست که هوش بسیار خلاقی داره و به همه چیز داستان توجه می کنه و فقط یک یا چند موضوع جزئی را خیلی بزرگ نمی کنه .

جی فارل جان چشم ... سر فرصت می شینم قالبش کاملش می کنم ... چون همنوز کامل نیستش و باید بیشتر به سر و وضعش برسیم . در مورد پرشین گیگ همه چیز را برای لرد گوسفسون جان توضیح دادم ... به اونجا مراجعه کنید ... در مورد رون و هرمیون ... خوب دیگه کاریش نمیشه کرد ... من که دلایلم از اینکار را قبلاً گفته بودم ...

شایان جان شما نظر لطفتونه ...

Ehsan  جان ... خیلی ممنون ... امیدوارم همیشه مثل حالا خوب بشه و  داستان افت پیدا نکنه

انیماگوس نظام دو برره (فضا نورد) ...ها ما منتظر بیدیم تا وفرستی ... جواب او یارو هم ودادم ...  بهتره یک سر به میل باکسش وزنه ... ویای از شرش خلاص وشیم ... وخوام وکشمش ... راستی لیلون هم اینجا پیداش وشده ... نودانم شیرفرهادش را چه وکرده که تنهایی ویامده اینجا .... فکر وکنم بینشون دعوا وشده ... وخوای دست برات بالا وزنم و برات وگیرمش؟ در مورد پرشین گیگ هم که وگفتم دیگه دعوت نامه نوده ...

امیر جان خیلی ممنون ... من که گفتم ناراحت نشدم .... خیلی هم خوشحال شدم که شما  نظرتون برای بهتر شدن داستان را نوشتید و خیلی هم سپاس گذارم ... همیشه موفق باشی .

علی پاتر عزیز نمی دون بابت این همه تعریف شما چی بگم ... شما لطف دارید ....

شاهین .س گرامی خیلی ممنون که نظر می دی .

البوس دامبلدور(به اصطلاح مرلین ی نامر تمام عیار)  و همین طور تام مارولو ریدل ... این حرفهایی که زدم یک شوخی بود ... ما که با هم این حرفها را نداریم ... شما بیشترین زحمت را همون تابستون و اویل مهر کشیدید و خیلی هم ممنون ... ولی حیف ... خداکنه هر چه زودتر این یک ماه تموم بشه و دوباره به اینجا بر گردید.

ریموس لوپین جان شمات خیلی لطف دارید ... خیلی ممنون که در این وبلاگ نظر می دی ...

ghasemflat  جان خیلی ممنون ... جاهای بهتر هم برای برگذاری جلسه به غیر از آشپرحانه وجود داره ... ولی برای جادوگرا بهترین جا اونجاست ... خودت که اخلاق و رفتارشون را می دونی ... آنها به زیبایی  و خوب بودن مکان برای جلسه زیاد اهمیت نمی دن ... اینها را هم در کتاب پنج تانکس به هری گفت ... اگه در کتاب پنج یادت باشه با اینکه خونه بلکها بسیار عظیم بود ولی جلسه در آشپزخانه بلکها برگذار می شد ... در این کتاب هم من فقط به این خاطر جلسه محفلی ها را در اونجا برگذار کردم چون آن خانه امانتی بود دست دامبلدور و او نمی خواست زیاد به ظاهر خانه لطمه ای بزند برای همین جلسات در آشپزخانه برگذار می شد.

جان کلود ون دامی عزیز من حدود نصف جاوا اسکریپتهای موجود در وبلاگ بلاگفا را پاک کردم که یه کم سریعتر بیاد بالا  ... یک سایت جدید هم براتون باز کردم که  خیلی خیلی زود می یاد بالا آدرسش هم هست Merlin2005.Persiangig.com  امیدوارم راضی شده باشید.

ehsan monster جان من هم امیدوارم که تا آخر همین طوری پیش بره و هری بابای ولدمورت را به عذابش بشونه . ولی حیف که تو این فصل مرد و نمی تونه دیگه کاری کنه .

زهره جان به شما هم                سر زدم ... ولی حیف که وبلاگتون را در پرشین بلاگ انتخاب کردید که خیلی دیر بالا می یاد ... بخش نظراتش هم همین طور ... من هر کاری کردم نتونستم وارد بخش نظرات بشم .... ولی داستان بسیار زیبایی داری ..

لرد ولدمورت 2 از شما هم خیلی متشکرم که نظر می دید .... همیشه خوش باشی

پیروز و سربلند باشید

خدانگه دار.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 18:10  توسط مرلين | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
آرشیو موضوعی
هری پاتر و جدال دو وارث
نویسندگان
مرلين
البوس-دامیلدور
تام مارولو ريدل
انیماگوس نظام دو برره(فضانورد)
پیوندها
هاگوارتز
جادوگران
فرد و جرج
احسان پاتر
پسر جادويي
وبلاگ هري پاتر
وبلاگ هاگوارتز
پديده ي جادويي
سايت IR Wizard
وبلاگ ريموس لوپين
وبلاگ ولدمورت ايران
سايت كويديچ فارسي
شاهزاده بهنام دو رگه
وبلاگ بررسي هري پاتر
اسليثيرين و ولدمورت كبير
پدر خوانده و شاهزاده نیمه اصیل
بررسي تكنولوژي هري پاتر
يادگاري از تورج عزيز
وبلاگ پرشين لرد
خل ترين دانش آموز دنيا
قلعه ی یخی
انجمن نویسندگان گمنام
مجموعه داستان های سرزمین اشباح
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM